|
64 - پسر دايى معاويه ، ولى فدايى على (عليه السلام )
محمد بن ابوحذيفه
(353) دايى معاويه بود، اما جرء
فداييان على (عليه السلام ) بشمار مى رفت ، او پيوند مكتبى را بر پيوند نسبى مقدم
داشت و حق را گرفت و با باطل جنگيد، بدستور معاويه او را دستگير نموده و زندانى
كردند.
در دوران زندان ، روزى معاويه او را به مجلس خود احضار كرد و بين آنها بگو مگو شد،
و محمد صريحا به معاويه گفت :
سوگند به خدا تا زنده ام ، براى خدا و رضاى پيامبرش ، على (عليه السلام ) را دوست
دارم و تو را براى رضاى خدا و رضاى پيامبرش ، دشمن دارم ..
او را بار ديگر به زندان برگرداندند، مدتى در زندان بود، تا اين كه از زندان فرار
كرد، و به غار كوهى پناه برد و در آنجا مخفيانه زندگى مى كرد.
معاويه ، لشكرى را براى دستيابى به او، فرستاد، تصادفا چند گورخر كه در بيابان
بودند، با ديدن لشكر، فرار كردند و به همان غار پناهنده شدند ولى چون در غار انسانى
ديدند، از آنجا بيرون آمده و فرار كردند، يك مرد شامى گفت : اين گورخرها بى جهت از
غار نرميده اند، قطعا در غار خبرى هست ، او از غار بازديد كرد و محمد بن ابوحذيفه
را در غار يافت و او را دستگير كرده نزد لشكر آورد، امير لشكر دستور داد همانجا او
را گردن زدند.
(354)
به اين ترتيب محمد اين پسرى كه مصداق يخرج الحى من الميت : خداوند زنده را از مرده
(مؤ من را گاهى از كافر) خارج مى سازد بود.
او در راه مولايش اميرمؤ منان على (عليه السلام ) شهد شهادت نوشيد، و زرق و برق پسر
عمه اش معاويه ، او را نفريفت ، و دل به خدا بست و سر به آستات على (عليه السلام )
سپرد و اين درس را آموخت كه بايد: پيوند مكتبى را انتخاب كرد، و اگر پيوند نسبى ،
باطل بود آن را بريد.
|